سيد محمد باقر برقعى

725

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گر اين دو يار ، يار تو گردند چون « سعيد » * باشى ز عمر رفته و آينده كامياب گلبانگ اذان صبح شد صبح ، ز جا خيز ! كه هنگام نماز است * هنگام مناجات و گهِ راز و نياز است مرغ سحر از دل چو جرس نالد و گويد : * اى خفته ز جا خيز ! كه ره دور و دراز است تا منزل مقصود و سراپردهء جانان * بسيار در اين راه نشيب است و فراز است گر مرد رهى ! مرد خدا تا به سحرگاه * چون شمع همىگريد و در سوز و گداز است از طرّهء جانانه صبا غاليه‌پرداز * با پيك سحر ره‌سپر گلشن راز است تا از افق نور بتابد گل خورشيد * بر شب زده دل‌ها به سحر پنجره باز است گلبانگ مؤذّن رسد از مأذنه بر گوش * يعنى بشتابيد ! كه هنگام نماز است سجّاده گشاييد ! كه زين فرش مصلّا * تا عرش برين سوى خدا دست دراز است رندى به سحرگاه شنيدم كه همىگفت : * « المنّة للّه كه درِ ميكده باز است » صد شكر « سعيدا » كه تو را از سر اخلاص * با عجز به خاك درِ او روى نياز است